جاده
عشق هرگز نمی میرد!
دختر و پسری عاشق و دلباخته هم شده بودند.
هر روز تلفنی با هم صحبت می کردند.
آنها می خواستند با هم باشند.
با هم ازدواج کنند.
اما مشکل بزرگی پیش رو داشتند.
خانواده شان با اعتقادات سنتی.
هر چه تلاش کردند، نتوانستند که خانواده شان را قانع کنند.
ناگهان تصمیم خطرناکی گرفتند. تصمیم گرفتند خودکشی کنند.
به بلند ترین ساختمان شهر رفتند.
آخر حرف ها را به هم زدند.
با عاشق در صورت هم نگاه می کردند.
پسر به دختر گفت، حالا وقتش فرا رسیده است.
دختر کمی می ترسید. ولی هم او هم پسر تصمیم شان را گرفته بودند.
پسر گفت اول من می پرم.
پسر پرید.
همان لحظه دختر چشمانش را بست و برگشت و بلند گفت، عشق کور است.
دختر زیر قولش زد و نپرید.
ناگهان پسر لباسش را از تنش کند و چتر نجات را باز کرد و بلند خطاب به دختر گفت؛ عشق هرگز نمی میرد!
هر روز تلفنی با هم صحبت می کردند.
آنها می خواستند با هم باشند.
با هم ازدواج کنند.
اما مشکل بزرگی پیش رو داشتند.
خانواده شان با اعتقادات سنتی.
هر چه تلاش کردند، نتوانستند که خانواده شان را قانع کنند.
ناگهان تصمیم خطرناکی گرفتند. تصمیم گرفتند خودکشی کنند.
به بلند ترین ساختمان شهر رفتند.
آخر حرف ها را به هم زدند.
با عاشق در صورت هم نگاه می کردند.
پسر به دختر گفت، حالا وقتش فرا رسیده است.
دختر کمی می ترسید. ولی هم او هم پسر تصمیم شان را گرفته بودند.
پسر گفت اول من می پرم.
پسر پرید.
همان لحظه دختر چشمانش را بست و برگشت و بلند گفت، عشق کور است.
دختر زیر قولش زد و نپرید.
ناگهان پسر لباسش را از تنش کند و چتر نجات را باز کرد و بلند خطاب به دختر گفت؛ عشق هرگز نمی میرد!
!! نوشته شده توسط جلال
| 16:6 | سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387
•


