تبليغاتX
جاده

غروب جمعه


دیدی که دلت می گیره تو غروب جمعه
وقتی که می شینم به مرور عمرم
می بینم هر روز من مث غروب جمعس


پ.ن1: امتحانام شروع شده واسم دعا کنید!
پ.ن2: کتاب " خاطرات یک مغ" مال پایولوکوییلو رو شروع کردم به خوندن...انگار نه انگار که فصل امتحانامه!
!! نوشته شده توسط جلال | 17:2 | یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 •

خواب

۲ تا امتحان و کلی گزارش کار باعث شد که من توی ۴۸ ساعت قبل فقط ۸ ساعت بخوابم  دوتاشم خوب ندادم یعنی معمولی بودن !!!

امروز که بعد امتحان با اتوبوس به خونه میومدم توی اتوبوس خوابم برد...یهو دیدم یکی به شونم می زنه..چشامو وا کردم...آقای راننده بود...بهم گفت پاشو ایستگا آخره

پ.ن۱: منم توییترنویس شدم.توییترهای منو از این به بعد می تونید سمت چپ وبلاگم ببنید...اخوشحال میشم شما رو هم اینجا ببینم

 

!! نوشته شده توسط جلال | 23:0 | سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 •

اون یکی وبلاگ من!


سلام...

چی؟ اومدم واسه اون یکی وبلاگم تبلیغ کنم... پس سریع برید بهش سر بزنید نظرم بدین

اگه نظر ندین با من طرفین ها

 

www.rainysky.mihanblog.com


بدوین دیگه من منتظرتونم

پ.ن1: این وبلاگم قدمتی 3 ساله داره

پ.ن2: توی مطلب قبلیم کاملا به عمد "گذشت " رو اینطوری نوشتم "گزشت"....اینو گفتم که فک نکنید دیکته ی من ضعیف بوده و بهم اشکال بگیرین

!! نوشته شده توسط جلال | 18:21 | شنبه هجدهم خرداد 1387 •

کمک

سلام. اسمم مرجانه. . ميخوام داستانمو خیلی خلاصه واستون تعريف کنم و ازتون کمک مي خوام
توي سن 14 سالگي با پسري به اسم سعيد اشنا شدم که هم سن خودم بود.کم کم روابط عاشقانه اي بين من و اون شکل گرفت.و من و اون به هم دل داده بوديم.
سال اول با عشق گزشت.سال دوم هم با عشق گزشت. همچنين سال سوم و چهارم.
از سال چهارم شروع کرديم با هم که واسه کنکور بخونيم. کنکورو داديم من توي شهر خودم يعني مشهد قبول شدم و سعيد رفتش دامغان.
بعد از ترم اول که از دانشگاه سعيد گزشت سعيد بدون اينکه به من چيزي بگه از من جدا شد.
و حالا من موندم و عشق سعيد که توي دلم مونده و ازم جدا نميشه...(الان 5 ماه از اون زمان میگزره)
نمی دونم چيکار کنم؟ نمي تونم فراموشش کنم؟ با دوستم مشورت کردم بهم مي گه هر وقت مي خواي بهش فک کني حواستو به کس ديگه يا چيزه ديگه عوض کن اما من نمي تونم!
دوستم بهم ميگه تو نمي خواي بهش فک نکني! ميگه اون به تو خيانت کرده؟ ميگه اون عاشقت نبوده وگرنه ولت نمي کرده
ولي من نمي دونم چيکار کنم؟ نمي دونم دوستم راس ميگه يا نه! دلم مي خواد بهش فک کنم! اما دوستم ميگه تو نبايد اين کارو بکني و گرنه روز به روز داغون تر ميشي؟
هر روز دلم گريه مي خواد...گيجم و از زندگي نااميد شدم!
با خودم ميگم شايد به خاطر خود من از من جدا شده اما دوستم با حرفاش منو متقاعد مي کنه که اين طور نيس و تو داري خودتو گول مي زني تا بازم بهش فک کني!
چرا اين کارو باهام کرد اخه؟!!!
پ.ن1: ازتون يه سوال داشتم مرجان بايد چيکار کنه الان؟
پ.ن2: اگه يه روز سعيد برگشت ايا بايد دوباره باهاش باشه يا نه؟
پ.ن3:چجوري مرجان مي تونه به زندگي عادي خودش برگرده؟
!! نوشته شده توسط جلال | 12:39 | چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 •

شک

نمی دونم چرا یهو به فکرم رسید تا در مورد این بنویسم:

وقتی دو نفر با هم پیمان عشق رو می بندن در مورد کارهایی که طرف مقابلشون انجام میدن عقاید خاص خودشونو دارن

 

1-     یه گروه عقیده دارن که همسرشون یه دنیای زناشویی داره و یه دنیای خصوصی...دنیای خصوصی همسرش به اون ربطی نداره و باید اجازه بده تا همسرش هر کار خواص توی این دنیای خصوصی بکنه

2-     گروه بعدی میگن که همسرشون باید همه چیز زندگیشونو بهشون بگن! و هیچ حرفه مخفی بین هم نداشته باشن

3-     یه گروه که آزاده آزادن یا شاید هم بی خیال ! میگن به ما چه ربطی داره که همسرمون چیکار میکنه!!!

اما مشکل اینجاس که وقتی دو نفر از دو گروه مخالف با هم ازدواج می کنن اختلافها شکل می گیره...مثلا فرض کنید یه آقا از گروه دوم با یه خانم از گروه اول ازدواج می کنه و چون خانم یک سری حرفا رو به همسرش نمی زنه شوهر دچار شک و تردید میشه در حالی که ممکنه کاملا اشتبا باشه!

پ.ن1: گاهی بهت شک می کنن که بهشون شک داری در حالی که شک نداری !

پ.ن2: وقتی دو نفر به هم شک می کنن باید سریع با هم در میون بزارن تا یوقت مشکل ایجاد نشه...خیلی از شکا واقعی نیستن

پ.ن3: گاهی شک ها از علاقه زیاد به وجود میاد!

پ.ن4: به نظرتون شک خوبه یا بد؟!

 

 

 

!! نوشته شده توسط جلال | 0:21 | سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 •

گاهی واژه ها چقد معناهای متفاوت می دن...گاهی حتی یک شکل از حرفا معناهای متضاد رو توی ذهنم متداعی می کنه...

... آره همین ۳ تا نقطه ...حساب کردین چقد معنا ازش در میاد

گاهی میای نظر بدی نمی دونی چی بزاری عوضش ... میزاری

گاهی میایم نظر بدیم عوض اسم خودمون می زاریمش

گاهی می خوایم فحش بدیم... میزاریم

گاهی می خوایم به یکی اظهار علاقه کنیم رومون نمیشه بازم ... میزاریم

و چه حکایتی داره این ۳ تا نقطه!

خیلی آدما هم همینطورین...هر روز و هر دقیقه به یه رنگی در میان!

پ.ن۱:می خواستم بگم که ...

پ.ن۲: دلم نمی خواد مث ... زندگی کنم

پ.ن۳: کتاب شازده کوچولو هم تموم شد..یه کتاب فوق العاده ی دیگه !

 

 

!! نوشته شده توسط جلال | 0:14 | دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 •

یک

يک هميشه يک است.
شايد درتمام عمرش نتونه بيشتر از يک عدد باشه
اما بعضي اوقات ميتونه خيلي باشه !
يک نگاه،...
يک سرنوشت...
يک خاطره...
يک دوست...
یک عشق...
!! نوشته شده توسط جلال | 0:50 | جمعه دهم خرداد 1387 •

P.s I Love You

 

همین الان فیلم p.s I Love You که داشتم می دیدم تموم شد. یه فیلم خیلی رومانتیک و عاشقونه

داستان فیلم در مورد دو نفر به اسم های هالی و جری بود که با وجود مشکلات خیلی زیادی که داشتن( مث بی پولی) با هم ازدواج می کنن و همدیگرو هم خیلی دوس دارن. تا اینکه همسر هالی یعنی جری به خاطر تومور می میره

اما کم کم نامه هایی به دست هالی می رسه که قبلا جری واسش نوشته!

این فیلم یه فیلم احساساتیه و به درد اونایی که به فیلم اره علاقه نشون میدن اصلا نمی خوره

در واقع قبلا جری این نامه ها رو واسه هالی نوشته که هالی کمتر مرگ جری رو احساس کنه و راحت تر به زندگی عادی برگرده ! تا یک سال هالی با خاطرات جری زندگی می کنه هر روز که خونه میاد به جری سلام می کنه...حرفای عاشانه بهش می زنه اما بعد از یک سال هالی واقعا به این نتیجه می رسه و باور می کنه که جری از کنارش رفته و دیگه اونجا نیس !

 

پ.ن1: حدوده دو هفته بود که برنامه ریزی یادم رفته بود. ازامروز دوباره برنامه ریزی زو شروع می کنم.

 

!! نوشته شده توسط جلال | 19:43 | سه شنبه هفتم خرداد 1387 •

...

اومدم بنویسم  اما نمی شد..هر چی می خواستم بنویسم آخرش پاک می کردم.

گاهی می خوای یه چیزی بگی اما نمی دونی چجوری!

پ.ن۱: ۶ روز دیگه جمعس(پیدا کن پرتقال فروشو)

پ.ن۲: هنوزم همونطوریم(پ.ن۵ مطلب قبلی !!! )

پ.ن۳: گاهی نمی خوایم واقعیت ها رو باور کنیم!

 

!! نوشته شده توسط جلال | 23:40 | شنبه چهارم خرداد 1387 •

کیمیاگر

کتاب کیمیاگر واقعا کتاب فوق العاده ای بود. مطالبی توش وجود داشت که منو توی فکر فرو می برد. واقعا پر معنا بودن!

کریستال فروش به پسرک میگه " نمی خواهم دست به چیزی بزنم چون نمی دانم چطور با تغییرات کنار بیایم". این جمله یکی از قشنگترینها بود. و عامل خیلی از "در سکون قرار گرفتنها"

"اگر بتوانی همه فکرت را روی زمان حال متمرکز کنی احساس شادمانی دست ژیدا خواهید کرد. اگر باور کنی که زندگی همین لحظه ای است که در آن به سر می بریم آنگاه زندگی برایت تبدیل به جشن و سرور خواهد شد" فککککککککککک کن!!! چرا ناراحتی؟ چرا ؟ جوابمو بده؟

"در حال زندگی کن و به فکر اینده باش" نه به گذشته سختی که داشتی و داشتم!

پ.ن۱: دلم می خواد مرگ جسمی هر چه زودتر به سراغم بیاد چون نمی خوام مرگ روحی به سراغم بیاد.

پ.ن۲: زندگی چقده سخته...!

پ.ن۳: نمی خوام!

پ.ن۴: چقده گریه خوبه! آدم گاهی باید خودشو خالی کنه!

پ.ن۵: دلم گرفته اما هیچکس نیست!

 

 

!! نوشته شده توسط جلال | 20:49 | پنجشنبه دوم خرداد 1387 •

کنکور ارشد

نتیجه های کنکور ارشدمونم امروز اومد . نمی دونم با این رتبم میشه جایی قبول شد یا نه؟! اگه قبول شدم که یه شیرینی از من دارین  اگرم که نه مجبورم دوباره سال بعد بخونم.ولی این بار قول دادم که رتبم یک بشه  

کتاب " کیمیاگر" هم همین ۵ دقیقه قبل تموم شد. فوق العاده بود. یک چند تا جملشو یادداشت کردم که بعدا واستون می زارمشون

!! نوشته شده توسط جلال | 0:23 | چهارشنبه یکم خرداد 1387 •

RSS